محمد غازي ملطيوي

57

روضة العقول ( فارسى )

رسيدى . بط گفت : از اين شوى غدّار و بىحفاظ مكّار چگونه خلاص يابم ؟ روباه گفت : دارويى به تو دهم ، چون در خورد او دهى ، نفس خسيس او به هاويهء جحيم رسد . در حال بط از او اقتراح دارو كرد . روباه گياه به دو داد . بط پيش شوهر نهاد ، خورد و حالى مفارقت كرد . بط به خانهء روباه رفت و از نفوق و زهوق شوهر اخبار داد . روباه در حال وثوب نمود و بط را بكشت و آمد و جمله بچگان او را بخورد . نتيجهء قبول شجون خصم و ثمرهء اغترار دشمن همين باشد . شعر و يربّيك فلا تفرح به * فهو كالجازر ربّى فذبح اين حكايت از آن عرض افتاد كه اگر تشييد مبانى محبّت و تمكّن خلوص مودّت ملك را با مرد خراسانى بر اين سياقت بوده است ، مرا از او اقتباس فوايد و اقتناص شوارد ممكن نگردد . ملك گفت : اين دوستى عشاق و ارباب اشواق است . [ b 23 ] صداقت ما به خلاف اين داند . ملك‌زاده گفت : دوستى ديگر آن است كه ميان اصحاب كرامت و ارباب شهامت باشد و آن را توقّع دوام و ترقّب خلود بود ؛ و به حكم ميراث به فرزندان رسد ، چنان كه سگزى را با بلخى بوده است . ملك گفت : هر حكايت كه فايده‌اى را متضمّن باشد ، اصغاى آن از مواجب است ؛ اعادت كن تا حاضران را از استماع آن ارتياح به خاطر و ابتهاج به ضمير رسد . حكايت ملك‌زاده گفت : چنان شنيدم كه شخصى بود در بلخ با دهاى تمام و فطنتى به كمال ، امينى حاذق و معينى صادق ، با ذهنى سليم و ذكايى عظيم . او را با سگزيى كه مرصد امانت و مقصد ديانت و انيس فضلا و جليس عقلا بود ، قواعد دوستى و